موضوع: عشق

«بسم الله الرحمن الرحیم»

این بسم الله کلید کوک ماست. همانطوری که موسیقی دانها کوک می کنن سازشون رو، ما هم باید کوک بشیم و کوکمون رو همگام بکنیم با کوک آفرینش. کوک آفرینش چیه؟ کوک آفرینش بسم الله هست برای اینکه تمام عالم اسم اونو دارن می برن. ما هم که آدمیزادیم و فرزند خلف آدم باشیم بایستی که عاشق او باشیم و با اسم او کوک بشیم. البته هر کدوم از بزرگان ما به نوعی به این کوک اشاره کردن. حافظ هر وقت که از کوک می افتاده با عشوه کوک می شده! عشوه هم باز همون بسم الله هست یعنی اون نام صنیع و اون مذکور نه اون ذکر، اون مذکور که در نظرش متجلی می شده کوک می شده.

« نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم»

مولانا یه وقتی شعر گفته بوده کوک نبوده، خمار بوده، شمس خوشش نمیاد می گه این چیه گفتی؟ اشاره می کنه که:

« خمار شعر بگفتم بگفت نی به از این ولی ولیک بده اولا شراب گزین

غزال خویش به من ده غزل ز من بستان نمای چهره شعرا و شعر تازه بگو»

هر کسی به نوعی به این کوک اشاره کرده، « الا یا ایها الساقی» یعنی ما رو کوک کنید که ما نباشیم و اسم او رو ببریم و اسم خود رو به کلی فراموش کنیم. اصلا بسم الله یعنی من نباشم اون باشه. مست باشه آدم . آدمیزاده که صرفه گری نمی کنه . مولانا می گه : « گر تو مقامر زاده ای در صرفه چون افتاده ای؟ » ما مقامرزاده ایم یعنی پدرمون بزرگترین قمار عالم رو کرده بهشت رو باخته نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم. ما اگر آدم باشیم کوک آدمیزاد باید داشته باشیم.

« پردگیانی که جهان داشتند راز تو در پرده نهان داشتند

از ره این پرده فزون آمدی لا جرم از پرده برون آمدی

دست جزاین پرده به جایی مزن خارج از این پرده نوایی مزن »

پرده انسانیت عشقه و آدم اون کسی یه که مثل آدم حرف می زنه . این که شنیدید مثل آدم حرف بزن، مثل آدم راه برو، مثل آدم کار کن یعنی چی؟ آدم مگه چه جوری حرف می زده؟ آدم می دونسته چه جوری حرف بزنه، شیطان بلد نبوده. گفتن بهش که تو چرا خطا کردی؟ « ما مَنَعَکَ أن تسجُدَ آدم » چه چیز منع کرد تو رو که سجده کنی به آدم ؟ « قالَ أنا خَیرٌ مِنهُم » گردنکشی کرد و گفت که من بالا ترم. گفتند: بفرما بیرون «اُخرُج فأِنَّکَ ِمنَ الساغِرین » بعد آدم رو که صدا کردن، آدم مثل آدم صحبت کرد.

به یه خانومی گفتن: خوشبخت ترین زن دنیا کی بوده؟ گفت : « حوا» . گفتن: از کجا می گی ؟ گفت: چون شوهرش آدم بوده .

آدم و حوا رو که صدا کردن گفتن که شما چرا وقتی گفتیم این میوه رو نخورین خوردین؟ سرشون رو انداختن پایین. آدم خودش علم الاسماء بود خودش می دونست خیلی چیزها رو. ولی سرشونو انداختن پایین گفتن که : « رَبَّنا اِنَّنا ظَلَمنا أَنفُسَنا » ظلم کردیم، بد کردیم، تو ببخش ما رو. بعد خداوند خصوصی به آدم گفت که مگه تو نمی دونستی که همه کارها رو ما می کنیم؟ اون دانه رو ما خلق کرده بودیم روزی تو کرده بودیم شیطون رو فرستادیم تو بهشت. شیطون رو هم قبلا خلق کرده بودیم. مگه اینا رو نمی دونستی؟ می خواستی بلاخره یه بحثی راه بندازی. شیطان اخه بحث کرد گفتش که: چه کرده ام؟ کجا روم؟ به چه حجت؟ بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود. جواب رسید که:

« تو را چه بحث رسد با من ای غراب غرور؟ اگر نه مست شدستی ز لعنت مولود» بفرما بیرون! به آدم گفتن مگه تو نمی دونستی این کارها رو ما میکنیم ، پس چرا یه حجتی نکردی؟ گفت برای اینکه عاشق بودم. من تو رو دوست داشتم.

« گفتگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتم» ما هم یه حرفهایی داشتیم ولی دیدم که عشق اقتضای اینو نمی کنه که ما یکی به دو بکنیم. گفتی تقصیر ما بود پس تقصیر ما بود. علاوه بر این فهمیدم که این انتصاب عمل به ماست که معنی گناه پیدا می کنه. اگر تو کردی به تو منصوب کنم که گناه نمی شه اصلا، عین خیر محضه. همون سیاه کاری ما خالیست بر رخ آدم. البته این باید به اندازه همون یه خال باشه.

گفتن یه عربی رفته بود یه زن سیاه گرفته بود گفتن این چیه گرفتی؟ گفت: « النّاس یَعشِقُ مَن خالٌ بِوَجنَتُها» مردم عاشق زنی هستند که یه خال سیاه داره « وَ حَبیبی کُلُهُ خالٌ » و این معشوق من تمامش خاله!!

خال یه ذره اش خوبه. آدم یه گناهی کرد و تا آخر عمرش هم پشیمون بود. به این می گن گناه آدم. بنابراین آدم عاشق بود و کوک ما کوک عشقه. پس یه غزلی از مولانا بخونیم که کوک بشیم بیش از پیش چون که گفتش:

« گرنهی تو لب خود بر لب من مست شوی آزمون کن که نه کمتر ز می انگور است»

آن آفتاب خاور مهمان ماست امشب. آفتاب خاور کیه؟ «عاشق» اصلا عشق یعنی تابش. تشعشع کار عشقه هر کسی دیدید همه رو می خواد فدای خودش بکنه فرعونه. هر کسی دیدید تشعشع داره یعنی علی الدوام فیضش مثل خورشید به همه جا می رسه. به همه داره می ده و هیچ تقاضایی نداره. به قول نظامی:

«هرچه در این پرده ستانی بده خود مستان تا بتوانی بده » چرا؟ برای اینکه این صفت ما رو به خدا نزدیک می کنه. اوست که میده و اصلا نمی گیره.

می گن یه گدایی اومد در آستان الهی محاکمه اش بکنن و اینها ، گفت خدا بهش که: چی آوردی؟ گفت: چی آوردم؟ ما اونجا یه عمر گدایی می کردیم که چیزی به ما ندادی. بندگانت هم که هر چی گدایی می کردیم می گفتن که برو خدا بده . حالا اومدیم اینجا تو هم می گی چی آوردی؟ ما چیزی نیاوردیم که! ما فکر کردیم خدا دیگه چیزی از ما نمی خواد بگیره خدا می ده فقط! گفتن: بعله من که می گم چی آوردی یعنی چه استعداد و قابلیتی آوردی که بهت بدم. سبو آوردی، خمره آوردی، چقدر آوردی که من ظرفیتت رو ببینم که بهت عطا بکنم.

ما باید ظرفیت ببریم، تشنگی ببریم، نیاز ببریم، چون چیزی اونجا نمی تونیم ببریم. اگر نیاز ببریم اون چون نیاز نداره از نیاز خوشش می یاد. بنابراین عشق ما رو به او نزدیک می کنه وصفت او رو که گفتند تخلق به اخلاق الله شان انسانه، مهمترین این تخلق اینه که ما تابش داشته باشیم. انسانهای عاشق می درخشند. تشعشع، رادیانس، تلعلع، کار اون آدمیست که علی الدوام از وجود او خیر به دیگران می رسه اونو می گن عاشق.

« آن آفتاب خاور مهمان ماست امشب قرص سپهر گردون بر خوان ماست امشب

گر خوان ما ببینی برخوان ما نشینی مهمان خدای این خوان مهمان ماست امشب»

شما تعجب نکنید اگر اون پروردگار عالمیان که همه مهمان او هستیم امشب بیاد مهمان ما بشه. چه اشکالی داره!

«این گوش بس حکایت شاه و گدا شنید»

« ای مطربان خوشگو، اسرار عشق گویید تا در سماع آییم، دستان ماست امشب

دستی بزن که ما را، در سر فتاد شوری پایی بکوب و بر جه، جولان ماست امشب

آن ماهرو که عالم، خالست بر رخ او کفر شکنج زلفش، ایمان ماست امشب

خورشید و ماه تابان، مهر و سپهر گردان با صد هزار دیده، حیران ماست امشب

ترشی مکن چو سرکه، چون شهد باش شیرین قند و نبات و شکر، دکان ماست امشب»

قند و نبات و شکر یعنی عشق. اصلا این عشق صد هزار تا اسم داره. گاهی می گن شراب، می عشق « زان می عشق کزاو پخته شود هر خامی» گاهی می گن شکر برای اینکه وجود انسان رو پر از شیرینی می کنه اصلا عین شیرینی می شه آدم عاشق، محبوب می شه. گاهی تعبیر به شراب می کنن بخاطر اینکه انسان مست می شه. نه اون مستی که چهار ساعت بعد به هوش بیاد، مستی که:

« نماز شام قیامت به هوش آید کسی که خورده بود می ز بامداد الست»

بنابراین امشب چند کلمه راجع به عشق صحبت کنیم اگر چه که:

« هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل گردم ز آن

چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت»

« شرح این گر من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد وان ناتمام»

عشق، چهار آرزوی دیرین بشری که هنوز هم بهش دسترسی پیدا نکردن، هر چهار تا رو با هم برآورده می کنه. هر چه که آرزو در دل ما بوده خلاصه می شه در این چهار تا. چهار اکسیر بوده که انسانها دنبالش بودن از قدیم. یکی: « کیمیا» که طلا درست بکنن و...

« زر خرد را واله و شیدا کند خاصه مفلص را که خوش رسوا کند»

مردم دنبال طلا بودن که بتونن عیش و عشرتی بکنن و ثروتی به چنگ بیارن، این که بدست نیومد، هر چه کیمیاگران کوشش کردن بلاخره پیدا نشد. بعد از ثروتمند شدن، فکر می کردن خوب آدم بیمار می شه، دنبال یه اکسیر دیگری بودن که « نوشدارو» بهش می گفتن که بخورن و همه دردهاشون معالجه بشه. اروپاییها می گن « Anaesia » یعنی داروی همه دردها. هر دردی باشه فرق نکنه، معالجه کنه. اینم پیدا نشد. سوم حالا آدم سلامت باشه، ثروت هم داشته باشه ولی محبوب نباشه، خوب نیست. آدم دلش می خواد دوسش داشته باشن، اصلا بزرگترین نیاز ما محبوبیته و نمی دونن چیکار بکنن، بعضی می رن مهره مار می خرن، در هندوستان یکی می گفت آقا این مهره رو اگه بذاری جیبت همه دوست دارن . اصلا می شه یه همچین گوهری رو به یه مهری ماری می فروشن اخه؟ اینقدر بی حساب وکتابه؟!

« عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم»

یا بعضی یه گیاهی می پختن، اروپایی ها می گفتن « Love potion »« مهرگیاه» ، اینو بخورن و خیال خام که محبوب بشن. که اینم نشد. چهارم بعد از همه اینها « ملک الموت » رو چیکارش بکنن؟ « هادم اللذات » ، قدیم که ما قصه می خوندیم آخرش می نوشت که بعله به خوبی و خوشی گذروندن تا هادم اللذات بر ایشان بتابد. نمی دونستیم اون دیگه کیه! بعد فهمیدیم که حضرت عزرائیله که همه لذات رو منهدم می کنه!

بعله سخن در عشق بود که این چهار اکسیر رو که پیدا نکردن، ولی اهل معرفت هر چهار تا رو پیدا کردن. گفتن هر چهار تاش همون عشقه. اگر عاشق شدی به هر چهار تا با هم می رسی. اولا عشق کیمیاست. چه کیمیایی بالاتر از اینکه مرده رو زنده می کنه؟! مس رو طلا کنه که مهم نیست.

« مرده بدم، زنده شدم گریه بدم خنده شدم» تبدیل گریه به خنده مهمتره یا تبدیل مس به طلا؟ تبدیل یه گریه ای به لبخند بر لب کودکی بالاتره یا « لبخند ژوکون» بر روی دیواری، بر روی کاغذی؟ ما همه مون می تونیم « لئوناردو داوینچی» باشیم. اگر شما یه لبخندی ایجاد بکنید یه گریه ای رو تبدیل به شادی کنید، این بزرگترین کیمیا گری یه. عشق کیمیاگره اصلا.

« ای کیمیا، ای کیمیا، در من نگر زیرا که من صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم

ای مطربان، ای مطربان دف شما پر زر کنم

تو نطفه بودی خون شدی آنگه چنین موزون شدی نزد من آی ای آدمی تا زینت موزون تر کنم»

بنا براين كيميا همون عشقه. اين منیت رو بذار کنار، اونوقت اون کیمیا می خوره بهت.

« دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی »

« گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد زر شدم »

به قول مولانا: « مس خود را به یک سو نه چو مردان گذر از عشق و در اکسیر می رو»

اما اون دومی« نوشدارو»، اون هم عشقه، اون چه دارویی یه که همه دردها رو با هم معالجه می کنه؟ عشق.

« مرحبا ای عشق خوش سودای ما ای دوای جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما»

چرا عشق طبیب همه دردهاست؟ برای اینکه تمام دردها از چی ناشی می شه؟ از دل. ما یه دلی داریم با صد هزار آرزو و این آرزوها هم با هم تلاقی پیدا می کنن و بعد کشمکش و جنگ مال این دلهاست. هزار تا دل می شه صد هراز جنگ و کشمکش. اما اگه یه کسی بیاد این دل رو ببره، دلبر اینجا خیلی مهمه. هیچ فنی در عالم بالاتر از دلبری نیست که آدم بتونه دل انسانها رو برباید. اون کسانی که دل رو بردند، بزرگترین خدمت رو کردند. هنرمندان از اونها هستند. انبیا پیش ازهمه دلبری کردن. دل ما در گرو فیضان آسمانی اونها گرفت، در گرو جمال اونها که: «ماه فرو ماند از جمال محمد» (اللّهُمَ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد) ، در گرو اون جمال قرار گرفتیم. بنابراین ما همه مون که هزار تا دل داریم، همه مون یه جا گرو بذاریم این رو، که گفتند دل رو گرو بذارین، خرقه رو گرو بذارین « خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد» یا « خرقه از سر بدر آورد و به شکرانه بسوخت» این مقصود همون آرزوهای ماست و همون دل ماست، این رو که بدر آوردی، اونوقت « دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد» ، انسان خلاص می شه. چون تمام ناله ها، دیدین همه از دست دل ناله می کنن « ای دل بلا، ای دل بلا، ای دل بلایی ای دل سزاواری که دائم مبتلایی» ، « مگر شیر و پلنگی ای دل ای دل به مو دائم به جنگی ای دل ای دل» اینکه دل ای دل ای می کنن، برای اینه. بنابراین آدم از شر این خلاص می شه.

« متاع تفرقه در کار ما همین دل بود خداش خیر دهد هر که این ربود از ما».

کبر یعنی همین من، غرور یعنی من، یه درد ما بیشتر نداریم، اینکه توی کتابهای روانشناسی هزار تا درد درست کردن و ده هزار تا « Abnormal psychology dictionary» نوشتن، درد بشریت هم یه دونه س. ما سیستم اسلامی مون و سیستم ادبیات جهانی، فرهنگ جهانی با یه چیز کار می کنه و اون هم عشقه. بنابراین، اون که آمد و این نفس رفت آدم شفا پیدا می کنه، معالجه می شه. اصلا « Depression » یعنی چی؟ یعنی سهم من کم بوده از دنیا، این چه زندگی یه ما داریم؟!

گفتن یه جمعی صحبت می کردن و از شاهکارهای خودشون می گفتن و از کارهای شگفت، یکی گفت من یک شیری رو در جنگل دریدم، یکی گفت من ببری، یا خرسی رو با نیزه شکار کردم، یه کسی هم بود بهش گفتن شما شاهکارت چیه گفت:« من در جنگل نشسته بودم، شیر بنده رو خورد». گفتن: شما که زنده اید که، گفت: چه زندگی یی، شش سر عائله، آب ، برق ، تلفن، این زندگی یه؟

« Depression » یعنی نا شکری، یعنی فشارهای متراکم تلخی و کج خلقی که محصولات نفس ماست. اونوقت تمام بیماریهای دیگه، وسواس ،« neurosis » ، گفتش که: « پوزبند وسوسه عشق است و بس» ، این همه بیماریهای« neurosis » که در عالم هست تمامش مال یه نوع وسوسه اس ، وسوسه هم از نفس ناشی می شه. بنابراین، گفتن که صد تا دارو نخور تو، یه دونه دارو داری و این نفس خودت رو، این شراب رو بخور:« شراب عشق». اون شرابها روشن نمی کنه که میگن بذن روشن شی، این شراب هست که روشن می کنه، مثل آفتاب می مونه « لَََََهََل َبدر کَأساٌ وَ هیَ شَمسٌ یُدیرُها هِلالٌ وَ کَم یَبدُوا أِذا مُذِجَت نَجمُوا» که ابن فارض مصری گفت که اون شراب مثل خورشید می مونه، می ریزن در جام ماه و یه هلال کمر باریکی اینو هدایتش می کنه، « serve » می کنه و « أَدِر کَاساً وَ ناوِلها» اش به دست اون ولی پنهانه که مث ماه می مونه ولی در هلال شده و در پرده خودشو نگه داشته و بعد هزاران ستاره که قدیسان عالم و عاشقان عالم هستند و منبع نور و فیض و برکت هستند از این شراب پیدا می شن. حافظ گفت: « طبیب عشق منم باده خور که این معجون فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد»

« طبیبیم ، حکیمیم، ز بغداد رسیدیم بسی علتیان را ز غم باز خریدیم

تبلهای کهن را، غم بی سر و بن را ز رگهاش ز پی هاش به چنگاله کشیدیم»

تمام ریشه غم را می کشه از دل تون بیرون. « آن حکیم خارچین استاد بود دست می زد جابجا می آزمود» آن حکیمی که آمده بود کنیزک رو معالجه کنه، مولانا می گه:

« چون کسی را خار در پایش خلد پای خود را بر سر زانو نهد

وز سر سوزن همی جوید سرش ور نیابد می کند با لب ترش

خار در پا شد چنین دشوار یاب خار در دل چون بود بادت جواب»

ما یکی می خواهیم که دستش رو بذاره رو دل ما اون خارو در بیاره. اون خار همین خود ما هستیم.

« هستی ما خارگلستان وجود است با رویت ای گل آفرین از خار توبه»

اون اکسیر سوم « مهرگیاه » اون هم عشقه. اصلا چیزی غیر از عشق نداریم که بتونه ما رو محبوب بکنه. هر کس که خواست محبوب بشه فقط یه فرمول داره محب بشه. هر که خواست معشوق بشه، باید عاشق بشه. اگر با تمام وجودتون آدمها رو دوست داشتین محبوب می شین. همه شما رو دوست دارن. سعدی روچرا همه دوست دارن؟ چون:

« زخاک سعدی شیراز بوی عشق آید هزار سال پس از مرگ او گرش بوید»

حافظ چرا سخنش دلنشین شد؟ برای اینکه:

« دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی آری، آری، سخن عشق نشانی دارد.»

حتی همون عشق مجازی اگر حقیقت عشق باشه، چون این عشقهای مجازی که شما درداستان « اوتلو» می خونید، اینا خیالات باطله. عاشق ِخودشونن، اسمشو می ذارن عشق. چه عشقی که تو عاشق خودت بودی، فکر می کردی که این به درد ما می خوره.

شنیدید که می گن فلانی به درد شما می خوره، یعنی ما دردی داریم که اون می تونه این درد رو دوا بکنه. در صورتیکه ما باید ببینیم بدرد شما چه می خوریم. اون کسی که فکر می کنه این بدرد ما می خوره پس من اینو دوست دارم، این دوست داشتن، شیر آهو رو دوست داره ، عاشقشه، گربه هم موش دوست داره! برای اینکه به دردش می خوره، غذاشه، مصرفشه. این گونه دوست داشتن یعنی تو خودتو قربان من کن، من تو رو دوست دارم، اگر هم قربان من نکردی من سرتو می برم! این عشقه؟

عشق این هست که « اندر این ره کشته بسیارند قربان شما » این که ما در این تعارفها می گیم، یه واقعیتی باید باشه که این تعارفها مونده. می گن قربان شما یعنی من خواست خودم رو برای خواست شما قربانی می کنم، هر چه تو بگی. رفیق یعنی کسی که ارتفاق داره و با شم همراهی می کنه، اینجا پیاده شیم، خب پیاده شیم ، اینجا یه چایی بخوریم، بخوریم! وقتی همراه می شم یعنی دل من در گرو دل تو. بنابراین « زخاک سعدی شیراز بوی عشق آید » یعنی « من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی» اگر این داغ عشق به دل ما باشه و از این دنیا بریم، دیگه هیچ مشکلی نداریم.

« پیاله بر کفنم بند ( پیاله باز یعنی همون عشق) تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز»

« من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی داروی دوستی ( یعنی همون « Love potion »« مهرگیاه» ) بود هر چه بروید از گِلم »

این دیوان سعدی که از خاک سعدی روییده این داروی دوستی یه، این مهرگیاهیست که همه ما رو می تونه عاشق بکنه.

« که خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند» اینه که سعدی رو محبوب کرده.

اون آخری هم که عشقه. برای اینکه غیر از عشق چه چیزی هست که جاودانه می مونه؟ « کُلُ مَن عَلیها فان وَ یَبغی وَجهُ رَبُّکَ ذُوالجَلالِ وَ الاِکرام» وقتی شنیدی که همه فانی می شن فقط وجه رب می مونه رو تو بکن به طرف « رب». وقتی که عاشق او شدی و عاشق بندگان او شدی، چون این دو تا عشق باهم پیوند داره، یه وقتی« ابن ادهم» خوابیده بود، بیدار شد نیمه شب دید که اتاق مجاور پر از نور شده، آمد اونجا ببینه چه خبره دید یه فرشته ای آمده و یه طوماری هم دستشه داره یه سری اسامی رو می نویسه. گفت توکی هستی، اینا چیه؟ گفتش که من یه فرشته ای هستم کارم اینه که اسم عاشقان خدا رو اینجا می نویسم تو این دفتر. گفتش اسم ما رو هم یواشکی اون گوشه کنارا.. گفت نه این لیست داره همین طوری نیس که بی حساب و کتاب نیست، اسم شما رو نمی تونیم بنویسیم، گفت ولی من بندگان خدا رو خیلی دوست دارم، می شه اسم ما رو به این عنوان اون گوشه کنارا ... گفت بعله می شه، چون من می شناسمت. اون کرام الکاتبینه. گفتش که می نویسم که این عاشق بندگان خدا بوده. رفتش و فردا شب دید که باز فرشته آمده باز همون دفتر و طومار دستشه. آمد گفت ببینم چی داری می نویسی؟ نگاه کرد دید که اون بالای بالا اسم « ابراهیم ادهم » رو نوشته که عاشق بندگان خداست. چرا؟ برای اینکه گفت: « أَلخَلقُ عَیالٌ لِا لاِله» ، گفت اینا عیال منن، تو اگر بندگان خدا رو دوست نداشته باشی، چه عشقی به من داری؟ تو منو ندیدی اصلا، اگر منو می دیدی در" زید" و "امر" و" بکر" و... همه، می دیدی،" زید" و "امر" نمی دیدی چون:« أینَما تُبَلّوا فَسَمَّ وَجهَ الله» اون وجه خداست، این "حسن" نیست، این" حسین" نیست، این وجه الله هست . به قول سعدی، ببین پایه توحید سعدی کجاست که می گه:

« در این چیزی از شرک پوشیده هست که زیدم بیازرد و امرم بخست

گرت دیده بخشد خداوند امر نبینی دگرصورت زید و امر»

بنابراین وجه الله رو ببین در عالم. وقتی که نظر کردی دربندگان خدا و وجه الله رو دیدی و چیز دیگری رو ندیدی،

این تعلیمی بود که یک زنی آمد یک کتابی رو هدیه بکنه به ابن سینا یا یه مبلغ پولی آورده بود، ابن سینا می خواست که یه قدری دلش نرنجه و اینا، نگفت که من چیزی قبول نمی کنم و گدا نیستم و اینها، گفتش که من عهد کردم که غیر از خدا از کسی چیزی قبول نکنم. گفت که ای شیخ من از تو تعجب می کنم، تو چرا این حرف رو می زنی؟ غیری اینجا نیست که ، از دست او بگیر، اون دستی که برای محبت دراز می شه، اون دست خداست.

« هُوَ الخیر» و« ِبیدِهِ الخیر» ، خیر دست اوست، تو بدون که اگر خیر از دست تو جاری شد ، می شه « یدالله ». وقتی که دستی دراز شد برای باز کردن پرده جهل و بی خبری و علم و آگاهی آورد ، این دست خداست. در سه هنگام دست انسان دست خداست: یکی دستی که برای خیر و محبت دراز می شه ، یکی دستی که پرده جهل رو می دره ، و یکی دستی که زیبایی می آفرینه. اینها دست خداست. چون اوست نقاش « خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب بر گردش پرگار داشت» . بنابراین اگه انسان بخواد جاودانه بشه باید خودشو وصل کنه به اون جاودانه. بایستی ما مضافٌ الیه بشیم . ما نکره ایم، باید معرفه بشیم.

اینو علمای ادبیات گفتن که اگه یه اسم نکره ای رو اضافه کنی به یه معرفه ای اون هم معرفه می شه.

گفتن یه طلبه ای در اصفهان این قاعده رو خونده بود، بعد گفت بد نیست این قاعده رو بریم اجرا کنیم، بعد آمد و پیش یکی از تجار معروف شهر حاج آقا حسن چایچی، گفتش: حاج آقا من یه قاعده ای خوندم می خوام اجرا کنم. گفت: قاعده اش چیه؟ گفت: اینه که نکره مضاف کسب تعریف می کنه. گفت: خب چه جوری می خوای اجرا کنی؟ گفت: والله من یه نکره ای هستم که هیچ کس منو تو این شهر نمی شناسه. اما اگر بشم داماد شما یه شبه ما معروف می شیم. می گن داماد حاج آقا حسن چایچی، دیگه اسم ما منتفی می شه. ومی گن اون حاج آقا خیلی خوشش اومد و گفت کسی که بتونه از یه قاعده این طور استفاده کنه آدم موفقی می شه و قبول کرد و دخترش رو به اون طلبه داد!!!!!!!!!!

ما اگر مضافٌ الیه او بشیم، دیگه کارمون تمومه، می شیم عبدالله. اولین سخنی که گفت حضرت عیسی در مهد :« قالَ: إِنّی عَبدُالله » و « أَشهَدُ أنَّ مُحَمَّدً عَبدُهُ و...» اولین مقام عبده ، بعد مقام رسالت، در اثر این اتصال و این اضافه شریف و این انتصاب بندگی، هست که ما یک شبه ره صد ساله طی می کنیم، می شیم « عبدالله» و می شیم جاودانه، چون اتصال به او پیدا کردیم « کُلُ مَن عَلیها فان وَ یَبغی وَجهُ رَبُّکَ ذُوالجَلالِ وَ الاِکرام».

من باز با یه غزلی از مولانا ختم می کنم و این غزل تمام شور و امیده، اون چیزی که در دل ما داره رو به خاموشی می ره و در همه جهانیان رو به خاموشی رفته و همه یأس و بدبینی و کج خلقی و جنگها و نزاعها مال همین یک کلمه هست که ما از دلمون رفته که« او هست»، از دلمون رفته که در این عالم حساب و کتابی هست، قحط خدا شده. به قول" ابو سعید ابوالخیر" که: « قدیم قحط آب و نان بودی کنون قحط خدای آمد».

قرن بیستم به خصوص بعد از جنگ جهانی اول و دوم، یأس گرفت انسانها رو. یأس گرفت هنر رو، شعر رو، ادبیات رو، همه شروع کردن مرثیه گفتن و آه کشیدن و غصه خوردن و غصه های خودشونو و یأسشونو به دیگران هم منتقل کردن. حتی فیلسوفانشون می دونستن که این یأس چقدر خطرناکه و " ژان فوستات " گفت: من هر وقت که این عالم رو از خدا تهی می کنم، بی معنی می شه، آنچنان ابلهانه و احمقانه می شه عالم، که آثارحماقتش در چهره خود من دیده می شه. بنابراین اینو که بر می دارن ما فکر می کنیم که آیا خبری هست؟ « أَم مَن یُجیبُ المُضطَرَّ إِذا دَعاء» آیا اگر ما صدایی بکنیم بلاخره می شنوی کسی؟ تو این عالم به این شلوغی اصلا صدای ما به جایی می رسه؟ جواب می دن که: بعله. این بزرگترین بعله تو دنیا اینه.

یکی از استادان تئاتر می گفت که: بعله چهل پنجاه تا مصرف داره! یه وقت می گن مثلا شما آقا جبر بلدید؟ بــــــــــــــــــعله، یعنی چه سوالیه داری می کنی! یه وقت می گن فلان جا شما رفتین؟ بعله، یعنی رفتیم و تقصیر شما بود و نشد و ما رو سر کار نذارین و... تمام اینا تو او بعله بود. یه وقت فرض کنید که می گن آقای قمشه ای هم بعله! این باز یه معنی دیگه داره! یه جا می بینید که در یک محفل عروسی، بعد از هزار ناز و عشوه و زیرلفظی و بعد از شش مرتبه که اون عاقد سوره رو تکرار می کنه و خطبه رو می خونه، یه صدایی جواب می ده که « بله»!!! این هم یکی از بعله هاس.

بنابراین تو این بعله ها کدومش مهمتره؟ این بعله اس که مولانا داره می گه: « باز گردد عاقبت این در، بلی» ، آیا بلاخره فُتِحَتِ السّماء میشه؟ آیا دررو به روی ما باز می کنن؟ ما نجات پیدا می کنیم؟ بله ، ما به جایی می رسیم؟ بله، آیا ما رو عبث آفریدن؟ نه خیر، ما رو برای مقصودی آفریدن .

« باز گردد عاقبت این در؟ بلی رخ نماید یار سیمین بر؟ بلی

نوبهار حسن آید سوی باغ ؟ بشکفد آن شاخه های تر؟ بلی »

تمام این استخوان پوسیده زنده می شه؟ بعله زنده میشه. اگه بگن آقا چطور؟ « مَن یُحیِ الإذا وَ هِیَ رَمین؟ قُل یُحیها مَن أَنشَها أَوَلَ مره» ، کجا داری می ری؟ همون که اول خلق کرده بود، همین استخونها هم نبود آخه. خاک بود، خاک هم نبود اصلا، مس گداخته بود، یک توده مذاب بود، مگه ندیدی که ازکجا خلق کردیم ؟ چه تعجبی می کنی؟ « إن کُنتُم فی رَیبٍ مِنَ البَخس وَ إنّا خَلَقنا کُم مِن تُراب» چه دلیلی روشنتر از این؟ بنابراین:

« این سر مخمور اندیشه پرست مست گردد زان می احمر؟ بلی»

« ساقی ما یاد این مستان کند؟» ساقی ما که می الست می داد به ما و اون موقع حضور داشتیم و به ما می گفت که: « أَلَستُ بِربِّکُم» ، ما می گفتیم: بعله، آیا اون دو مرتبه یاد ما می کنه یا ما رو فراموش کرده به کلی؟ جواب می ده مولانا از قول او که:

نیم ز کار تو غافل، همیشه در کارم که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم

به جان پاک تو و آفتاب سلطنتم که من تو را نگذارم به مهر بردارم

هزار شربت شافی به مهر برجوشید از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم»

فکر نکنید که دعای شما رو من نمی شنوم، می شنوم: «أُ دعُونی فَاستَجِب لَکُم» بنا براین گفت:

« ساقی ما یاد این مستان کند؟ بار دیگر با می و ساغر؟ بلی

آن بر سیمین و این روی چو زر اندر آمیزند سیم و زر؟ بلی» یعنی ما به وصال می رسیم بلاخره؟ بلی

« من خموش گردم ولیکن در دلم تا ابد روید نی شکر؟ بلی»

بنابراین اگر دستی هست باید برای عاشقان زد، به قول مولانا:

« دو کف به شادی او زن که کف ز بهر وی است

که نیست شادی او را غمی و تیماری»

والسلام